پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . و با نظراتتون ما رو در بهتر شدت وبلاگ یاری کنید باتشکر(برای مشاهده بهتر وبلاگ از مرورگر IE استفاده کنید .)
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبا یی
وسراینده عشق
افریننده ماست
مهربا نیست که ما را به
نکویی
دانایی
زیبایی
وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیکَ زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-
کوچک وبعید
در پی سودائی ست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز , دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
وطبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشدکه شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم با قیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
وبگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
من تنهاام تنها تر از من کیست؟
من غمگینم غمگین تر از من کیست؟
آیا هست کسی که از من تنها تر و غمگین تر
باشد؟ خدایا اگر هست به دادش برس!!!
خسته ام! از خودم، از همه، از زندگی از هر چیزی که دور و برمه. از همه از همه.
الان دارم اینا رو اینجا می نویسم که یادم بمونه این روزها، این حال،این آدما، این زندگی مزخرفی که برای خودم ساخته ام.
دلم برای دوران مدرسه و دوستی هاش تنگ شده. هیچ دورانی و هیچ چیزی برای من اون روزها نمیشه.
تو اوج ناراحتی ها و بدبختی هاو اعصاب خوردی هام، حتی یاد اون روزها و دوستی ها وشیطنت هاش برام لذت بخشه.
زندگی چرا اینجوریه؟ چرا «آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم»؟
نمی دونم این روزهای تلخ کی تموم میشن! اما این رو خوب می دونم که زندگی مزخرف تر از اونیه که آدم فکرش رو می تونه بکنه. آدم ها هم همین طور، هرچی بیشتر واسه زندگی ارزش قایل باشی، بیشتر ازش می خوری!
ولی بازم یادمون باشه خدایی هست که الرحمن الرحیمِ
دیگه دنیا واسه من جا نداره
دل من می خواد بره یه جای دور
اما از وقتی شیکست پا نداره
روزگار غریبه ای با غصه هام
واسه من هزار قلم ساز می زنی
وقتی از ساز زدنات خسته میشی
دل صاب مرد مو ساده میشکنی
روزگار خیلی سیاهی روزگار
روزگار دورنگی رو بذار کنار
اگه مرهم واسه زخمام نداری
لااقل نمک رو زخم من نذار
روزگار مث تموم آدما
خنجرو همیشه از پش می زنی
سند کشتن قلب آدمو
روزی صد هزار تا انگش می زنی
دوست دارم تو بازی چرخ و فلک
واسه ی فلک شدن آماده شم
اما تو فقط منو می چرخونی
روزگار وایسا می خوام پیاده شم
روزگار از آدما خسته شدم
طاقتم داره به آخر می رسه
من نفس نفس دارم تموم می شم
یه نفر نیس که به دادم برسه
روزگار خسته ام از دست همه
از تو و هرچی که اسمش آدمه
کوله بار بی کسی رو شونه هام
زخم خاطرات تو ، رو سینمه
شونه هام دیگه تحمل نداره
روزگار سنگینه بار حرف زور
دیگه موندن به دلم قد نمی ده
دل من می خواد بره یه جای دور
دوست دارم تو بازی چرخ و فلک
واسه ی فلک شدن آماده شم
اما تو فقط منو می چرخونی
روزگار وایسا می خوام پیاده شم
اما برای بد نامی چند لحظه کافیست .